منو ببخش مامانی
سلام پسر گلم، سلام عشقم، زندگی مادر
مامانی منو ببخش. ببخش که اینقد دیر اومدم تا مابقی خاطراتت رو بنویسم. به خدا درگیر بودم. درگیر تغییر ریاست جدید اداره. درگیر یه چیز خوب دیگه
تولدت![]()


مامان جان دقیقاً 10 روز بیشتر نمونده تا تولدت عزیز دلم. تولدی که آسمان دل مامانی و بابایی رو با اومدنت، با اون پاهای کوچیک و قشنگت آبیه آسمونی کردی. پاک و زلال.
الهی قربونت برم، کلی وسواس به خرج دادم و پرس و جو کردم تا بتونم یه تم شاد و قشنگ واست تهیه کنیم. حالا سفارش دادم که واسم درست کنن. خاله معصومه . واقعاً دستش درد نکنه.
سپهرم؟!
مامان!
حالا منو میبخشی؟
جون مامان واست بگه که این روزها هزار ماشالا کلی شیطون شدی. نمیدونم چرا صحبت نمیکنی. فقط به یه بَ بَ و مَ مَ اکتفا کردی.
مامان دلمونو کباب کردی زودتر صحبت کن، شیرین زبونی کن واسمون تا زندگیمون از این که هست شیرین تر بشه. ولی بای بای و دست دادن واسه سلام و بیا بیا رو خوب بلدی با دستات بگی.
راستی به هر چیزی هم آویزون میشی تا بتونی به کمکش بلند شی. از پاهای بابایی و من گرفته تا در و مبل و شیشه میز و ...
جدیداً هم یاد گرفتی واسه ذوق کردن یه صدایی از خودت درمیاری که بابایی کلی کیف میکنه.عزیز مامان صحبت رو کوتا ه میکنم تا بتونم چند تا از عکسای قشنگت رو که من عاشق عاشق عاشقونم رو واست بزارم توی دفتر خاطرات الکترونیکیت.
پس اینجا، فعلا تو رو به خدای آسمونها میسپارم که همیشه هواتو داشته باشه
عاشقتم مامان
ماچ


منو ببخش مامانی
